مدح و منقبت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
خوشا دردی که خاک کوی جانانست درمانش خوشا هجری که دیدار رخ یار است پایانش خوشا آن دل که آنی در به روی غیر نگْشاید خوشا جانی که جانِ خواجۀ اسراست جانانش امیرالمؤمنین، جان رسولالله، رکن دین که "آدم" از ازل دست توسل زد به دامانش صراط الله اعظم، شهـریار عـالم امکان که باشد عالم امکان همه در تحت فرمانش علی با حق و حق با اوست، بشنو این روایت را که حق را با امیرالمؤمنین کردند میزانش نشد یک وعده خود را سیر از نان جُوین سازد امامی کز ازل میبود جن و انس، مهمانش چگونه وصف او گویم؟ چگونه مدح او خوانم؟ که مداحش خدا و دفتر مدح است قرآنش لبش در روز! خندان و دلِ شب کس نمیدانست، که گِل میگشت از اشک سحر خاک بیابانش گَهی در رزم میلرزید کوه از برق شمشیرش گَه از اشک یتیمی تن بسانِ بید لرزانش ز قلب شعـلههـای نار رویـد لالـۀ جـنت اگر افتد به دوزخ روز محشر چشم سلمانش چو با چشم خیالی روی او در خواب بیند کس توجه نیست دیگر بر بهشت و حور و غلمانش شگفتا! گشتهام در بین انسان و خدا حیران که نه جرأت بُوَد خوانم خدایش یا که انسانش اگر خوانم خداوندش، همانا گشتهام کافر وگر انسان بخوانم فوق انسان است عنوانش علی خود کل اسلام است از قول رسولالله تـمـام انـبـیـا بـودنـد از اول مسـلـمـانـش دل شب مخفی از مردم سخن با چاه میگوید امامی که بُـوَد ملک خدا میدان جولانش چه باید گفت در شأن امامی کز جلال و قدر کند شخصیتی مانند زهرا، جان به قربانش به قاتل شیر و بر دشمن دهد شمشیر از رأفت زهی الله اکبر از عطا و لطف و احسانش اگرچه قافیه تکرار گردد، خصم مولا را مسلمان نیستم بالله اگـر خوانم مسلـمانش اگر رضوان نشیند در کنار سفرهاش یک شب نگیرد مهر و مه را در بهای قرصۀ نانش به حقِ حق، خدا آن مؤمنی را دوست میدارد که با مهر علی در نامه باشد مهر ایمانش محـب او عجب نَبـْوَد کـه ماننـد خلیلالله تمـام نار بـا یک یاعلـی گردد گـلستانش شود پامال همچون مور زیر سم اسب او هزاران عمرو و مرحب گو که بشتابد به میدانش سلامالله بر عزمش، تعالیالله بر رزمش که آمد "لافتی الاّ علی" از حی سبحانش شود همبازی طفل یتیمی با چنان رفعت بخندد تا کند در گریه و غم، شاد و خندانش ندارد شیعه بیروی علی یک لحظه آرامش هزاران سال گردانند اگر در باغِ رضوانش سلیمان را سلیمانی نشایـد بـر همه عـالم مگر مولا امیرالمؤمنین گردد سلیـمانش من از بعد نبی، مولای خود دانم امامی را که جبریلست طفل دانشآموز دبستانش خدا مدحش کند، لیک از کرامت میکند احسان که «میثم» با همه آلودگی گردد ثناخوانش |